تبليغاتX
http://www.pic.iran-forum.ir/images/yg15c6cpxlbyerv3p6re.gif "طرح یک آرزو"

"طرح یک آرزو"

قلم کوچکی در دست « مهدی محمدزاده»

معرفی «اول قدم» در روزنامه ایران



روزنامه ایران/ایران فرهنگی:

اول قــدم مهدي محمد‌زاده انتشارات مجلسي كتاب «اول قدم» در واقع سفرنامه محمدزاده به سرزمين وحي است كه در قالب كتاب تدوين شده و توسط انتشارات مجلسي وارد بازار نشر شده است. نويسنده در اين كتاب تلاش كرده است با شرحي كاملاً احساسي از زماني كه خبر سفر به سرزمين وحي را مي‌شنود، روايت كند. محمدزاده در بخشي از كتاب آورده است: « هركس در سفرش به سرزمين وحي هدفي را دنبال مي‌كند. در رأس همه اهداف رضاي دوست قرار دارد، متأسفانه برخي از مسافران خانه خدا انگيزه‌هاي دنيايي هم در اين سفر معنوي دخالت مي‌دهند اما عده زيادي از راهيان اين طريق خواسته‌هاي معنوي دارند. با تمام وجود از خدا خواسته‌ام تا مرا از وسوسه‌هاي شيطان به دور بدارد. »از نكات قابل توجه در اين كتاب مي‌توان به اشعاري كه نويسنده در هر صفحه آورده، اشاره كرد به اين ترتيب كه محمدزاده تلاش كرده است با توجه به موضوع هر صفحه، بيتي از يك شاعر را در آغاز آن اضافه كند كه اين ابيات از شاعران بزرگ همچون حافظ گرفته شده و تا بيدل و صائب نيز ادامه پيدا كرده است. كتاب اول قدم در شمارگان هزار جلد و با قيمت هزار و 400 تومان توسط انتشارات مجلسي و در 75 صفحه منتشر شده است.

منبع پی دی اف:
ایران فرهنگی

برچسب‌ها: اول قدم, مهدی محمدزاده, کتاب, سفرنامه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 12:38  به قلم مهدی محمدزاده  | 

پینوکیوی خوب!

خودت را گرم کن؛
اما به آتش نکش...
چشمانت را خوشبو کن.
با گوش هایت گلها را بو بکش.
دو تا به پاهایت چشم بده،
بینی ات را برای همیشه کوتاه کن
و هرگز دروغ نگو!
گربه نره و روباه دوستان "تو" نیستند...
کتاب هایت را به بهای ارزان نفروش
و سوار بر هر کالسکه ای نشو.
آفرین پینوکیوی خوب!
مهدی محمدزاده*


برچسب‌ها: پینوکیوی خوب, مهدی محمدزاده, ادبی, نو, قلم کوچک من
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 18:27  به قلم مهدی محمدزاده  | 

درک

اگر تشبیهات را درک کنیم

و گهگاه به اشیاء جان ببخشیم،

می شود :

«تشخیص» به تمام معنا...

مهدی محمدزاده*


برچسب‌ها: مهدی محمدزاده, نو, ادبی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 18:16  به قلم مهدی محمدزاده  | 

مرگ تصادفی

- تصادف کرد مُرد.

ابلاغ خبر مرگ؛به همین سادگی!

اما آیا «مرگ» ساده است

و تصادفی؟...

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 22:30  به قلم مهدی محمدزاده  | 

پرواز در قفس

درختان خشک ، جنگل را قورت داده بودند.

تکه ابری سیاه بر روی تخت طلا خودنمایی می کرد.

دریا سیلی میزد و صخره با سکوت صورتش را سرخ نگه داشته بود.

قار قار کلاغ ها امانش را بریدند.

بغضش شکست و فریاد زد:

آسمان قفس آبی تر بود.

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/19ساعت 11:33  به قلم مهدی محمدزاده  | 

مشفق معدوم!

... من و تو نمی توانیم با خیره ماندن به شعله ی یک کبریت ،

تاریکی را روشن کنیم؛

چون با دود غلیظ سیگارمان

امان فضا را بریده ایم!
 
من و تو
 
روشنایی را به آتش کشیده ایم و...

مهدی محمدزاده

---------------------------
پی نوشت:

پاسخی بود به"درتاریکی"سروده ی رسول یونان:

«در اتاق تاریک

وقتی سیگارم را روشن می کردم

به شعله کبریت خیره ماندم

و این شعر

در ذهنم شکل گرفت

تاریکی را نمی شود به آتش کشید

باید تاریکی را  روشن کرد.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 16:15  به قلم مهدی محمدزاده  | 

پیش داوری

در دفترخاطرات مجازی اش نوشته بود:

ما با هم همکلاسیم.

او مدت هاست در آنجا ساکن است.

تابستان ها مرسوم است که با«شلوارک»ی قرمز رنگ ببینمش؛

ما هنوز «مَحرم» نیستیم.

با خودم گفتم:«عجب زنیکه ی بی حیای زناکاری...

با این که محرم اش نیست ؛ اما کار تا دیدن شلوارک پیش رفته!»

چندسطر پایین تر ادامه داده بود:

ما اینجا برخلاف دیگران ؛غذاهای حرام نمی خوریم.

دندان قروچه ای کردم و با اینکه میدانستم صدایم را نمیشنود ؛ فریاد زدم:

«زنیکه ی بی دینِ دزد! پس میخواستی با کسب مال نامشروع شکمت را پر کنی؟!»

در سطور پایانی امضا زده بود و نوشته بود:

22ژانویه2010\خوابگاه دانشجویی\تورنتو - کانادا...

نوشته:مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 18:30  به قلم مهدی محمدزاده  | 

قبله های مشوش\مینیمال

همه با هم نماز خواندند.

دریک زمان و مکان ؛ به یک سمت.

بعد از نماز ؛ قدم ها زبان باز کرده و فریاد می زدند: قبله ی ما متفاوت است.

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/14ساعت 13:23  به قلم مهدی محمدزاده  | 

معرفی کتابم در روزنامه سراسری «آسیا»


روزنامه آسیا در ستون « یک کتاب خوب» نوشت:

"اول قدم"

(سفر به سرزمین وحی)

نویسنده:مهدی محمدزاده

بالاخره صبح وصال فرارسید.وارد خیابان های مدینه شدم.بی اراده باشهر به صحبت پرداختم.«چشم هایم پرده های دلم را کنار زدند.»صدای دلم راشنیدم:سلام مدینه! سلام شهر نبوت ! سلام شهر امامت ! سلام شهر صداقت !سلام شهر شهادت...

گفتم و گفتم تا کم کم به کوچه های منتهی به حرم نزدیک شدم.با دلم آرام وسنگین گام برداشتم.پاهایم از چند پیچ و خم گذشت.دلم با من نه ، من با دلم همراه شدم...

دنبال گلدسته ای بودم.گلدسته ای که بارها در تلویزیون ان را دیده بودم، اما دیدنش از نزدیک چیز دیگری بود. از دور نمایان شد؛ دست خودم نبود باید زمزمه می کردم:

ببار ای آسمان چشم نم نم

بریز از خون دل بر گونه کم کم

کتاب اول قدم که شرح خاطرات نویسنده از سفر حج است را انتشارات مجلسی با بهای 1400تومان روانه بازار نشر کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:41  به قلم مهدی محمدزاده  | 

نما

میخواهم "مداد رنگی" هایی داشته باشم

که ظاهر و باطن شان یکی باشد.

این روزها مدادها اغلب

به گونه ای نقاشی می کنند

که حاصل ، مغایر است با "رنگ" نوک مداد.

می خواهم مداد سبزم همیشه

"سبز" نقاشی کند ؛ نه سیاه و ...

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/05ساعت 9:41  به قلم مهدی محمدزاده  | 

بدون شرح!

میدونی که بالاخره یه روزی باید بره؛ ولی رفتنش برات قابل تحمل نیست چون باهاش زندگی کردی وخیلی روزا همدمت بوده؛پس باور نمیکنی...

واسه مراسم خواستگاری میان.صدای سر کشیدن چای گوشتو آزار میده،آخه رفتنش برات قابل هضم نیست

پس بازم باور نمیکنی.

واسه مراسم تعیین مهریه و... هم میان؛ اما هنوزم رفتنش برات...

پس باور نمیکنی که...

آخرین باری که می بینیش بغضی که گلوتو گرفته خیلی چیزا رو برات غیر قابل هضم تر می کنه؛پس بازم باور نمیکنی اون همه اثر انگشتی رو که به سرعت حک میشه.

چشم که بهم می زنی عاقد رو میبینی و امضاهای متعدد. تو دیر باوری های خودت غرق شدی که بالاخره با جواب یه بچه دوساله فوق العاده بازیگوش همه چی رو باور می کنی و یه آه سرد...

- یاسین! آجی کو؟

یاسین:"جوجو" برد.

پی نوشت:

- قسمتی از این تارنما "دفترچه خاطرات" منه.خیلی از دوستان کامنت میذارن و از پشت پرده نوشته هام سوال می کنن همینجا عرض کنم که پشت پرده ای در کنار نیست من سعی می کنم تو نوشتن بی پرده باشم والبته بعضی از نوشته ها شاید تشبیهی باشه و سرش با واقعیت تو یه آخور نره که اونم به موقعیت ها بستگی داره ولی در کل بی پرده ام!

- گاهی اوقات خودمو سرزنش می کنم و می گم:کاش آدرس وب شخصیت رو به کسی نمیدادی.

چون این روزا انعکاس حتی یه "حرف" از حروف الفبا توی دنیای مجازی ،  تاثر بسزایی تو نگاه دیگران در دنیای واقعی داره که ای کاش اینطور نبود.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/05ساعت 9:0  به قلم مهدی محمدزاده  | 

سبکبالان مصمم

بسیج یعنی وحدت ، بسیج یعنی دست های سلایق را به هم گره زدن برای فریاد یگانگی،یکی بودن و یکدلی در مقابل آنکه و آنچه با منطق زیبای ایرانی - اسلامی در تضاد است.

بسیجی می داند که «شهادت» در یک کلام تفسیر واژه شجاعت است و البته شهادت با چشم باز نیز اوج «سعادت» است...

سلاح بسیجی علم است و منطق و ایثار و محبت .

سلاح بسیجی تواضع است در مقابل کبر و غرور.

سلاح بسیجی همان قلمی است که مرکبش پیوسته واژه های عشق را می نگارد.

با وجود ارتشی سبکبال و مصمم با بصیرتی وصف ناپذیر که را یارای مقابله است؟ارتشی که چنان بند پوتین ها را محکم و کوله باری از عزم بر پشت که هیچ متجاوزی حتی خیال تجاوز را در سر نخواهد پروراند...

چه خوش گفت شاعر بسیجی مرحوم قیصر امین پور که:

«پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/03ساعت 11:39  به قلم مهدی محمدزاده  | 

خشک و بی روح

«پاییز» از سر  و رویت می بارد؛

آنوقت ادعامی کنی که «بهار»ی شده ای؟!

هوای دلت زیادی سرد است؛

انگار با خش خش و اشک خشخاش

از خجالت پاییز هم در آمده ای.

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/18ساعت 11:4  به قلم مهدی محمدزاده  | 

بی قافیه اما مردّف

چندیست برای ترانه هایم

«هم قافیه» پیدا نمی شود

ناچار ،

ابیات همه «مردّف»اند

با تکواژه ی«عشق»...

مهدی محمدزاده*

پی نوشت:

اینم به نوع دیگش:

کاری به کار قافیه ندارم

دردهای من همه «ردیف» اند.

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 13:53  به قلم مهدی محمدزاده  | 

معمولی

کاش آنقدر "معمولی" بودی

که با هم بر روی فرش های منقش به"مهر"

می نشستیم،گپ می زدیم و حرف های خودمانی...

و نه به شرط کارت ویزیتی نیم ساعته!

برای خوردن نصف فنجانی نسکافه ی"تلخ"

که آن هم باقی مانده اش حاصل حیا ،

اضطراب ،

و خجلت من است؛بر روی مبل های مغرور...

کاش می شد روزهای متعددی را با هم

کنار سماور

با گرمای چراغ والور،

بی ملاحظه چای می خوردیم!

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 0:0  به قلم مهدی محمدزاده  | 

رفاقت

این دوئل

با "محبت دلسوزانه"

و حتی "صداقت بی بهانه" هم که توام باشد؛

به هرحال در انتهای هر گیم

بازنده منم!

مهدی محمدزاده*

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت 11:34  به قلم مهدی محمدزاده  |