تبليغاتX
مهدي محمدزاده

مهدي محمدزاده/طرح يك آرزو/بنده مخلص/ و..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 16:23  توسط مهدی محمدزاده 

اگر روباه ،

اگر كركس ،

اگر همه و همه ،

اگر هر كس خودش باشد ،

همه چيز حل مي شود!

آنوقت ديگر ،

كسي شكار نمي شود

و گنجشك ها بي خبر  جان نمي دهند.

كلاغ هاي سياه

با آواي گوش خراش شان مي كوشند؛

تا آنچه كه هرگز نيستند؛

باشند.

مهدي محمدزاده*

-----------------------

پي نوشت:

از روزي كه دروغ رايج شد و براي بار اول مردن را با چشم خود ديدم؛ كلاغ را شناختم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/28ساعت 13:53  توسط مهدی محمدزاده  | 

یادی از کودکی(مهدی محمدزاده)

سلام!  «من» !

يادش بخير؛

3 ساله بودي!

از آن روز كه دوربين به نگراني هايت زوم شد

تا امروز 17 سال گذشته است؛

اما

به قول آن بشر :

هنوز «هيچي نشدي» انگار ؛

اي «من» 20 ساله !

---------------------------------

پي نوشت: اين "من" است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 11:2  توسط مهدی محمدزاده  | 

تو منفور تر از آني كه بدانند

و بداني.

اما راستي

بنده ي هوس!

نانت كم بود؟!...

آبت كم بود؟!...

يا كه حسين تشنه لب

مَشك پر آبت ربود ؟!...

آهاي! نمك نشناس!

آهاي! مرتد كافر!

آهاي! يتيم نه برجاي!

چه ديدي از پدر عالميان ؛ "علي"

جز تبسمي؟...

چه ديدي از حسن؛

جز كَرَم؟

آيا سكوت ،

خشوع ،

خضوع و

كَرَم تو را كور كرد؛

و قهقه هاي يزيديان مست و ميمون باز

بر مظلوميت اهل بيت(عليه السلام)

تو را كر ؟...

چه ديدي از حسين

كه دوباره كربلا

را رقم زني؟

دوباره تشنگي،

دوباره شمشير بر هم زني...

آه! يادم نبود

اويي كه با تمسخر خواندي اش...

توسط نا «معتمد»اني چون تو مسموم شد.

تو مرده اي شاهين سياه!

مرگ تو

سالها پيش رقم خورد.

تو همان روزها مُردي

كه در ميان سطل هاي زباله ،

نقابداران ملوّن

با جيغ و كف و سوت

"سلطان"! لقبت دادند.

حرفهاي نگفتني بسيارند

به تعدد تو و امثالت.

به كوري چشم همپالگان ات؛در صدر آن:

"شيطان"

با « دو جمله عهد »

تبسم بي نظيري را مي نشانيم

بر لبان مادر دلشكسته مان؛«زهرا» :

- مادرم! فدك توست؛ "ايران".

- « رضا » ست ؛ فقط "سلطان".


مهدي محمدزاده*


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 11:51  توسط مهدی محمدزاده  | 

«اللهم اغنني بحلالك عن حرامك و بفضلك عن من سواك.»

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 14:32  توسط مهدی محمدزاده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 10:2  توسط مهدی محمدزاده  | 

همان ها  كه منابع موثق و آگاه شان ، اسناد بدست آمده از دانشگاههاي انگليسي بود و مهمانشان نيز انگليسي تر ! ؛ امروز در  بكارگيري كلمه ي "منبع آگاه"و هر آنچه از اين قبيل پا فشاري مي كنند و به مخالفت تمام قد با مصوبه اخير دولت برخواسته اند.مصوبه اي كه بر "لزوم درج منبع خبر در رسانه ها" تاكيد دارد.

"لزوم درج منبع خبر در يك رسانه" از آن حيث  از اهميت ويژه اي برخوردار است كه  به ريشه كني دائمي علف هايي هرز با بذر دروغ ، تهمت ، اغراق و... منجر خواهد شد ؛  بي شك اين قانون ، درصورت اجراي مطلوب خبرسازي هاي مجعول را به حداقل خواهد رسانيد.

ناگفته پيداست كه التزام ايجاد شده از سوي دولت به مذاق برخي  رسانه نماها خوش نخواهد آمد ؛ رسانه نماهايي كه خود را بري از هرگونه اشتباه مي دانند و طي عكس العمل هاي هماهنگ ، هذيان گويي و انعكاس تحليل هاي مغالطه آميز را  جايگزين عمل به هنجارهاي منطقي خواهند كرد.

آيا اين دست از رسانه ها ریگی در کفش دارند که از ارائه منبع خبر اينچنين هراسناك اند؟ اگرنه ؛ آن را كه حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت 12:37  توسط مهدی محمدزاده  | 

http://m-farhangi.iut.ac.ir/edare/uploads/fck/4(7).jpg

"مادر"،

"در"،

"تازيانه"،

"خاك"،

.

.

.

.

- داشتم چه مي گفتم؟!

آه! يادم آمد:

"مادر"،

"در" ،

"تازيانه" ،

"خاك" ،

"اشك" و

"عشق..."

.

.

.

سروده ي ناتمامي ست

كه

نه "سپيد" است

نه "نو" ؛

سياه است و كبود...

(م.م)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 14:3  توسط مهدی محمدزاده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/05ساعت 12:7  توسط مهدی محمدزاده  | 

به سپيده ي صبح سلام دادم

تا از دور تو

و

قدم هايت را

با فانوسي خاموش ببينم؛

اما انگار اين روزها

نه تو

و  نه هيچ رهگذري

نمي خريد يك جفت چشم كهنه را.

مهدي محمدزاده*

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت 13:11  توسط مهدی محمدزاده  | 

صادقانه بر روي تك تك شانه ها

بوسه زدي.

دوباره مي ريزي،

دوباره مي باري،

دوباره با تك تك شان امشب،

مي سازي...

عابري دوان دوان به سخره مي گيرد هق هق ات را.

از روي دست اين،

از روي دست آن،

از زير پاي اين،

از زير پاي آن؛

به آغوش من و

تن و

پيراهنم بيا امشب؛

باران...

مهدي محمدزاده*

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27ساعت 10:16  توسط مهدی محمدزاده  | 

براي هر جمله كه تقديمت كرده ام

بارها چرتكه انداخته ام.

ده ستون عمودي،

مهره ها ،

يكان،

دهگان،

صدگان

و...

ديگر همه بوي تو را مي دهند؛اما

بدست نمي آيي انگار...

مهدي محمدزاده*

پي نوشت:

هيچكدام از نوشته هايم (خصوصا از اين دست) مخاطب خاص ندارند. رشته ي تحصيلي كه ادبيات باشد؛  تازه مي فهمي معناي " طبع آزمايي بر اساس وهميات " را.

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 22:52  توسط مهدی محمدزاده  | 

كاش زندگي، پيامكي بود!

آنگاه براي حرف هاي

زده - نزده،

سنجيده - نسنجيده

و...

سند داشتيم،

خط روي خط نمي آمد،

آدم ها اشغال نمي زدند،

حرف هاي حساب،

تاييد ارسال مي شد

و جاي "دروغ"

پر مي شد از

ويبره،

زنگ

و

«سلام» هاي ممتد.

مهدي محمدزاده*

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 22:41  توسط مهدی محمدزاده  | 

تو پيش تر گفته بودي "خواب" نمي بيني!

حالا چه شده كه

ديدي مرا؛

بي تاب،

در خواب؟

آنهم بر روي اسب سفيدي؛

كه خدا ميداند تعبيرش چيست!

مهدي محمدزاده*

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 9:30  توسط مهدی محمدزاده  | 

سي شب تار

با ترانه ي "بدون تو بودن" گذشت.

...و سرانجام فردا اين دفتر خالي

ورق خواهد خورد.

سخت ترين لحظاتم

ديدن سپيده ي صبح

يا

شرم خورشيد

و

آنچه بي تو گذشت،

نيست.

سخت تر آنكه

عقربه هاي ساعت

ديگر نفس نكشند...

و در اين واپسين ساعات،

هزاران سال ديگر مرا

به انتظار نگاه مهربانت واداري.

مهدي محمدزاده*

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/19ساعت 9:30  توسط مهدی محمدزاده  | 

چشمان تو چراغ هاي راهنما

و ابروانت "خطوط غير ممتد

سبقت مجاز" اند.

سرعت گشودن آغوشم ،

بر وفق مهرباني هاي توست.

مهدي محمدزاده*

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 19:28  توسط مهدی محمدزاده  |